رضا قلى خان ( هدايت )
333
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
ختاى بكسر اول نام ولايتى است بزرك و مشهور مشتمل بر بلاد عظيمه و مداين قديمه دور مملكت ختا يك ساله راه و در مدت سيصد سال دور آن مملكت را حصارى محكم از سنك رخام كشيدهاند و تمام كردهاند و آن ولايت محدود است از طرف جنوب بچين و تنكتاش و از جانب مغرب بتركستان و مغول و از جهة شمال بكيماك و دشت قبچاق و پادشاه ختاى مستقلّ است تاتارستان و مغولستان و تركستان و بعضى از بلاد توران در حكم اوست نوشتهاند كه دوازده هزار دختر باكره در سراى اوست كه چهار صد نفر از آنها صاحب منصبند كمال عدل در ولايت او شايع است و متاع هيچ ملك را در ولايت او نخرند الا مرجان و مرواريد و فيروزه و كهربا شهر خان باليغ از بناهاى قوپلاقا آن دار الملك ختاى بود اكنون دو صد سال است كه آن را آب خراب كرده پيش باليغ دار الملك شده چنكيز خان را پيغمبر دانند و دنيا را قديم لباس زر و خاصه پادشاهست ختا ملكى است بس بزرك و مشهور در تركستان و مغولستان است حكيم سنائى كفته بعستان ختا و خر خيزى * آب و آتش ببرده از تيزى ديكرى كفته كر از شهر چين باغبان صبا * برد مشت خارى به شهر ختا ختك بفتح خا و تاء و سكون كاف عربى بر وزن اتك قريهء آباد است در ميان پيشاور و اتك مشتمل بر هزار باب خانهء معمور و سكنهء آنجا افغان و اتك نام چند جاست و در اصل تركى است و بمعنى دامن و صحراى زيردست است و نام روديست بزرك كه اصل آن از جانب كشمير به پنجاب مىرسد و از آنجا بملتان مىآيد و در آنجا رود اتك نام مىيابد و در حدود تته بدرياى عمان مىريزد ختلان بر وزن جولان نام شهريست از اقليم چهارم و از بلاد هيتال است و هيتال را عرب معرب كرده هيطال كفته و بران نيز جمع بسته هياطله كرده و به ماوراءالنّهر نزديك است به تبت و از ختل به زمين تواديان و چغانيان آيند و بترمد آيند و ترمد در كنار جيحون است و در آن ولايت متاعهاى نيكو بود از آن جمله اسب است و اسب منسوب بختل را ختلى كويند و كلّ ولايت را ختلان چنان كه انورى كفته مبشّر آمد و اخبار فتح ختلان داد * نشاط باده كن اى خسرو خراسان شاد ختنبر بر وزن قلندر بفتحتين و سكون نون و فتح باء موحده كسى كه اظهار داشتن چيزى كند و نداشته باشد و و همچنين بر خلاف كه مفلس باشد و خود را توانكر نمايد ابو العباس مروزى كفته با فراخى است و ليكن بستم تنك زيد * او چنان شد كه چنو هيچ ختنبر نبود استاد فرخى كفته بدان سانكه هستى چنان مىنماى * مزن هرزه لاف و ختنبر مباش ختو بضم اول و ثانى شاخ كاويست كه از چين و ختا بدست آرند و از آن دستهء كارد و شمشير و خنجر كنند و بعضى كفتهاند كه شاخ كردكدن است حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته چهل تنك بار از مرصع ختو * ز كوهر ده افرز كنج بهو در برهان آمده كه خاصيّت آن شاخ آنست كه اكر در مجلسى چيزى بزهر آلوده بياورند از او علامتى ظاهر خواهد شد كه فهميده شود مؤلف كويد كه در مخزن الادويه شرحى مبسوط در باب رخ كه كويند مرغى قوى هيكل است و پيل را صيد كند نوشته و كفته از استخوان آن ظروف و قبضه شمشير و كارد سازند و ختو بفتح خاء معجمه و ضم ثاء مثلثه و و او نوشته و كفته بتاء دو نقطه از بالا كه مخفف خاتون تركى است و بلغة اهل ختا بمعنى بزرك آمده است مانند لفظ خان و هر دو مرادفند معلوم شد كه اين لغت تركيست ختوانه بر وزن پروانه برهان كويد بمعنى جامه و لباس پشمينه درويشان و فقراست و اين لغت را در فرهنكها نيافتم اصحّ آن ختوانه است نمايش چهارم در خاء با جيم خجاره بضم اول بر وزن شماره بمعنى اندك و قليل آمده خجاو بضم اول و ثانى بالف كشيده و بواو زده آواز و صداى هر چيز را كويند سراج الدين راجى كفته چو بانك خجاد آمد او را بكوش * ز بس هيبت از مغزها رفت هوش خجسته بضم اول و فتح ثانى بمعنى مبارك و ميمون و خوب و نام كلى است زرد رنك و ميان آن سياه مىشود و آن را هميشه بهار نيز كفتهاند حكيم منوچهرى كفته چشم خجسته را مزه زرد و ميان سياه * پرده زبرجدين و عقيقين رمد بود مسعود سعد كفته از آن خجسته و شاه اسپرغم هر دو شدند * يكى چو ديده چرخ و يكى